تبليغاتX
koala59
ادبیات وهنر

قلی مسیر ناهموار صحرا را لنگید و پشت سر او هیأتی سر خود را آویزان ، با چها پا سعی می کردند علفی پیدا کنند .

(مندل ) دیگر نتوانست در فلوتش بدمد . چند قدم پیش تر سگ گله آخرین تصاویر را با افتادن جسدش روی زمین در جمجمه باقی گذاشت . اگر زنده می ماند می توانست به خاطر آورد که هر صبح مندل روی کوه می ایستاده با هاله مشعشع نوری دور صورت و کلاه نمدیش و برای بره ها دشت دور را روایت می کرده و زن ایل بز بی سری را تکان می داده .

هوا ستاره ها رابیرون انداخت و شب شد که چوپان چوب دستی را محکم تر توی دست گرفت .

صحرا بدون گرگ وحشی تر و کلبه ای نبود که از آن نور بریزد توی چشم و ....

گم نشدند ، فقط ده رفته بود آن طرف تر شاید ......

گله خسته بود و گرسنه . مسیر گیج می شد ، راست ، بالا و نمی رسید .

قلی دور از چشم چوپان سر از تپه ای در آورد . چند بار شاخ ها را روی تخته سنگی کشید و خود را از تپه پرت کرد پایین .

( مَندل ) نگاهی نینداخت به پشت سر و همان طور که گله را درست نمی دید دنبال بو خزید .

حالا صبح بود به نقطه ای برخوردند که چهار گوسفند لاشه یک سگ را دریده ، با پوزه های خونی به محض دیدن گله  ، با پاها که نزدیک می شدند ( مَندل ) را مجبور کردند با چوب دستی بیفتد به جان آنها و فرار کند و گله رمید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:22  توسط محمدرضا طاهرنسب  | 

 درخت با آلت خشك شده در اتمسفر يك سطح افتاده بود . مماس زمين يك دسته ماه ساقط شدند و هيأتي پلاستيك خارج از تركيب مي گذشتند .درخت به عادت ماهيانه اش شروع كرد به شمارش خطوط مدور بر ساقش . او در سه شنبه بهمن 86 ايستاده بود و گاهي شاخهايش را در پرنده اي كوچك فرو مي بُرد . پلاستيك ها هوهو مي كردند و چند مرد در چهار ضلعي قرمز رنگي سر مي جنباندند .

سه دختر ، عور ، در خلاء يك سوراخ مي شاشيدند و مردي كه گربه سياهي به همراه داشت از حاشيه وارد شد . بين قوس دوگنبد ، در سومين سماعش روي هشت وجهي اي قرنيه خود ايستاد ودر ميانه كادر دو چشم سفيد بود كه به بك گراند مي چسبيدند . حالا ديگر گربه نبود كه در مِه مي جست . چيزي شبيه بز كلاغ كه در امتداد خط عمود كادر پرواز مي كرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:20  توسط محمدرضا طاهرنسب  | 

خرچنگ

زن دست می‌برد توی شکم خود، روده می‌ريزد روی سرت.

تو پارس می‌کنی و دم‌ات را هم تکان می‌دهی و شروع می‌کنی به خوردن و پيش از اين تصوير کمی آن طرف‌تر، مرد کنار شعله ايستاده و روبه‌رويش رودخانه‌يی افتاده.

بعد صدای شرشر می‌آيد و پلان نخست، مرد به خود فشار می‌آورد که بشاشد توی آب. زنی با يک جمجمه از آب بيرون می‌جهد. به طرف مرد می‌رود و مرد از اين که توی سر او شاشيده دست‌پاچه خودش را پرت می‌کند توی رودخانه.

زن رفته بالای آتش می‌ايستد. به او نزديک می‌شوی و نگاه‌اش می‌کنی. فقط بوی ضعيفی که از اندام‌اش توی بينی‌ات می‌رود تو را به ياد گله و سياه چادر و زن سابق صاحب‌ات می‌اندازد.

پچ‌پچ دو خرچنگ تمرکزت را به هم می‌زند که دارند راجع به مسأله‌ی خاصی سر زنده‌گی‌شان شرط می‌بندند.

خرچنگ اول می‌گويد: "حاضرم شرط ببندم اين سگ فکر می‌کند زنده است و برای همين هم احساس می‌کند بايد اين زن را جايی ديده باشد يا به خاطر يک مشت روده دنبال او را بگيرد. من جای او بودم همين حالا سرم را می‌انداختم سمتی و از راهی که نيامده‌ام می‌رفتم توی جنگل، زير يک درخت آن قدر منتظر می‌ماندم تا يک موجود از دور سر برسد و آن‌قدر سر به سر هم بگذاريم تا شکم يکی‌مان بيايد بالا، گرد آويزان بشود."

خرچنگ دوم: "اگر زن می‌توانست با پاها خودش را برساند به چادر، مرد او را ببيند، قيچی‌يی را که پشم قوچ و ميش و بره‌ها را می‌چيد فرو می‌کرد توی چشم‌های بی‌مژه و ابروی زن و هم‌زمان داد می‌زد: «جن!»  تا عشاير ديگر از چادرها ريخته شوند بيرون و با چوب و چماق بيفتند به جان جن و ..."

خرچنگ اول: "شرط می‌بندم اين زن سم دارد."

با چشم‌های گرد سعی می‌کنند لای تاريکی در پاهای زن سم پيدا کنند و آن‌قدر به کف پاهايش خيره می‌شوند تا زن سم درآورد.

خرچنگ دوم: "شايد پری آب‌هاست، نديدی چه‌طور سرش را از وسط رودخانه بيرون آورد و چه‌طور به طرف مرد رفت و او را انداخت توی آب؟"

خرچنگ اول کمی با احتياط به جلو می‌رود تا سعی کند مطمئن شده و شرط را برده.

خرچنگ دوم: "اگر رفتی خودت را ماليدی به ساق پای زن، زن‌ام مال تو."

اولی: "تو که خودت زن‌ای!"

دومی: "پس خودم مال تو."

"تو که همين حالا هم زن من‌ای."

"خوب پس اصلاً يک چيز ديگر، آزادی بروی با پری آب‌ها هم‌خوابه شوی."

خرچنگ مات به پهلو پيش می‌رود.

زن بلند شده سمت او می‌رود و در سياهی سياه‌چادر خدا سم خود را می‌گذارد روی خرچنگ و از آن می‌گذرد.

خرچنگ دوم با خنده‌ی مضحکی خودش را می‌اندازد توی آب، می‌رود در شکاف تخت سنگی مخفی می‌شود.

دم زن را می‌گيری، می‌رسی به چند چادر و حصار و بره‌هايی که خواب می‌بيينند و خری که دارد بچه‌ی کدخدا را می‌زايد و پدر هم سر زايمان گيج شده نمی‌داند دسته گل‌اش شبيه خر است يا خودش.

تو از اين که خانه را پيدا کرده‌ای خوش‌حال، مدام پارس می‌کنی و سعی داری کمی به خودت زحمت بدهی و جلوتر بروی.

خر عرعر می‌کند و دايه که پير است و زن را هم از شکم يک گاو بيرون کشيده، دست می‌برد توی پشت خر و پا را پيدا می‌کند.

پا که به دنيا می‌آيد همه‌ی اهالی با چشم می‌بينند که بچه سم دارد و از اين حيث به مادرش رفته. تو هم پوزت را در فک‌ها قاطی می‌کنی تا زن سر برسد و کله‌اش را، کله‌ی تاس خود را پرت کند سمت زمين و راست برود توی چادر دراز بکشد و دل‌اش هيچ نمی‌خواهد بداند بچه شبيه چيست.

بيرون هنوز پر از عرعر است.

زن از چادر خارج شده و تو پوزت را از فک‌ها تفکيک می‌كنی و دوباره دم زن را می‌چسبی.

می‌رود حاشيه‌ی رود، کنار آتش نيمه‌خاموش و خاکستر می‌نشيند.

تو رفته‌ای خودت را می‌مالی به ساق‌های او و دم‌ات را تکان و زبان‌ات را بيرون می‌کشی.

هوا سرد است و مردی که خودش را انداخته بود توی رودخانه هر از چند گاهی با ريش از وسط آب و ماه سرک می‌کشد سمت دود و زن.

حجمی از کل و عرعر و به به و چه‌چه دشت را می‌چرخاند، فرود می‌آيد تا زن بدن خود را تکانی داده، برود سمت آب و با يک شيرجه بچرد توی ماه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:44  توسط محمدرضا طاهرنسب  | 

 

چیدمان

اگر آهو را بلند کرده،گذاشته برود زیر درخت کم ارتفاعی که دو پرنده نوک آن مظنون به جفت شدن اند بنشیند،دراز یا بچرد ،همه اش بخاطر این است که حوصله ندارد ،حتی وقتی سوار ها با اسب های لاغر کشیده و پوز های شرقی از تپه مقابل سرازیر میشوند تا کمان های کشیده روی چشمهایی سیاه نشانه روند،به خودش اجازه می دهند آنها کارشان را بکنند.

از اول خروس خیره شده به یک شاخه ختائی.وتناقض بین سوار ها که از تپه می ریزند پایین و باید دورتر به نظر برسند از آهو که سر و گردنش لای علفها گیر کرده و گل که باید از درخت ریز تر باشد و نیست.

به زن که بالایِ عمارت ایستاده و از دور صحنه ها را از مقابل خود گذر می دهد وهر از چند گاهی گیس های پریشان راکه لای باد می روند به کنار می زند و کنیز که موظف است منتظر دستور (برایم شراب بیاور)بانو باشد و او اطاعت امر کند.

به زن که بالای عمارت پیاله را سر می کشد به یاد ِ خودش و سلامتی چشم های درشت و کمر باریک و پاهای لاغرش و به یاد ِ یالش که بی باسنش کرده ،رخصت می دهد دوباره پیاله طلب کند تا کنیز با ابرو های گره شده بشاشد توی شراب و بانو بکشد بالا،بالاتر ، که از عمارت فاصله ،هم قد پرنده ای که روی درخت ،نوکش را پرنده نر بلعیده تا برسد به دختر بچه ای که روی صندلی نشسته و یک ختائی را می بوید و سعی می کند آهوی هم وزن یک بچه هفت ،هشت ساله را بگذارد روی دوش،پاهایش را با دو دست کوچک محکم بگیرد.

بلند،ببرد،بگذارد زیر درخت که دراز یا بچرد تا کمان ها کشیده تر و تیرها رهاتر وبپاشد خون . روی زمین ،روی صورت دخترک دست های سرخش که بوی خون می دهند ،دست هایی که بدون فکر برای خودشان روی زمین می چرخند.

از انگشت ها و مچ تا ساعد وبرسد به بازو را در می آورد .می اندازد دور ،می اندازد توی کمد،پشت کمد،توی قوطی فلزی روی تاقچه و در ِ آن را هم محکم می بندد.می خواهد بخوابد ،خیالش مغشوش می شود .آنها رامی آورد می گذارد زیر ِبالش که گم بشوند و فردا هی اتاق را بپاشد.کمد،روی تاقچه،قفسه،قوطی های سر بسته و دست آخر پیدایشان نکند برود بازی خاله.مهمان سر برسد،سرزده بنشیند .با ظرف های فرض می کنند چای تعارف،بعد سفره بیندازند و ...

و فردا که رختخوابش  را جمع می کند سنگینی دو دست ِ دیگر روی دوشش می افتد، تا دوباره عوض خاله ،ختایی و آهو و تیری که باید رها و زن که باید بنوشد و کنیز را بگیرد ،بنشیند روی نیمکت چوبی،چه فرقی می کند، صندلی که مرتبشان بکند. حس می کند دست هایی که به او چسبیده اند سنگین تر از آن اند که حرکتشان بدهد ،می دهد و سعی می کند عوامل را طوری بچیند که ترکیب به هم نخورد.

دیگر به تناقض ها فکر نمی کند فقط خسته است همین.دست ها هم کار خودشان را می کنند ، بالا میروند، پایین ، راست ، چپ و دوباره مرکز زمین قرار ندارند تا وقتی ماه در امتداد ضلع جنوبی اتاق بالا برود ،برود ، بنشیند توی ِ پنجره و شب بشود.

بعد صداها که از لاشه خود ماده آهو بلند می شود تا دختر وحشت زده آرام گوش خود را بگذارد روی لب آهو،روی شکمش و تکان های آخر، که منجربه سنگین تر شدن ماده شد.

هنوز چند دقیقه از رها شدن تیر نگذشته که سوار ها از تپه ریزش می کنند تا برسند و  کباب آهوبخورند زیر درخت و شب را همان جا و صبح قبل از بیداری دست های دختر بر گردند بالای تپه که کمان بکشند و تیر بیاید بخورد ...

تا دختر که بالای جسد روی صندلی نشسته ،اشک  را با دست هایی که بزرگتر از خودشان هستند وپیر تر بچکاند روی ریشه.

اگر می دانست جسد آبستن است مطمئناً قبل از رسیدن سوارها با چاقویی که اضافه های شاخ و برگ و درخت و خانه و یال اسب و اضافه چشم بانو را کوتاه می کرد،شکم را پاره و بچه آهو می توانست خدا  را بیند که با خط سیاهی دور گیری شده و چشم هایش سیاه.

اگر می دانست بچه آهو را می برد و اگر نمی آمد  بند نافش را که هنوز نبریده بود ، می کشید بعد با زمختی پینه هایش جمع ، گلوله می کرد،می گذاشت داخل یکی از قوطی های نخ ، یا توی کمد یا طاقچه و مثل دست هایش سعی می کرد آن را مفقود کند .

اگر مادر دختر بیاید با دست هایی که دور گردنش سبز شده اند و بسته ای اسکناس و مردی که اگر بدون کفش کنار دخترک بایستد،او در پرسپکتیو می رود و مثل این است که یک متر از دختر بلند تر می شود یا حتی بزرگتر از عمارت با بانو و پیاله،دختر مطمئن می شود مرد هیچوقت صدای جسد ،سم و فریاد (پیاله....)را نمی شنود .و اگر برف بیاید بام عمارت را سفید کند ماده آهو را سفید کند و اگر تابستان،پرنده های روی درخت خشک بپوسند و بوی گند ماده سوارها را پس براند یا تخم اسلیمی های که زیر یک تخته سنگ ،پشت درخت سقط کرده،بیایند بیرون بیایند تمام سطح زمین رابلولند،مرد و بانو پرده های عمارت را کشیده اند و غلت می زنند روی هم و کنیز چشمش را می تپاند و با انگشت فشار می دهد که برود داخل سوراخ جای کلید تا بهتر ببیند .ساعت سه بعد از نصف شب   که ماه به بالا ترین نقطه پنجره می رود اسلیمی ها از اندام هایشان بالا،دور پاها و کمر و سینه زن که ورم کرده و گردن هایشان می پیچند و دست و پا زدن ها که به دهان اژدها راهی می شوند.

کنیز جیغ می کشد تا دست پاچه خودش را از عمارت پرت کند پایین . بیفتد جلوی پای دخترک که روی چمن دراز کشیده  و خیره مانده به خطوطی باریک که دارند از کنار ماده آهویی که ختائی را می چرد ، رد ،پیچ،خم می روند زیر باسن سنگین خدایی که روی شب ،کنار سوار ها،زیر درخت و دور آتش نشسته بعد  از آن طرف بیرون ،می روند ، پیچ ، تاب و خم ، می پیچند و داخل قوطی نخ ها می شوند.  

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:31  توسط محمدرضا طاهرنسب  | 

در خوابهایم پی چیزی نیستم

شی ناشناسی اما دارد مرا می پاید.

بطری ام مرا ترک کرده

ودر خلاء روده هام

حجم مدوری می غلتد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:46  توسط محمدرضا طاهرنسب  |